محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2411

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« كه سوى بنى كعب راه نيست « و بگو كه ستم شما به خودتان باز مىگردد » على نيز به تمثيل شعرى خواند به اين مضمون : « مگر ابو سمعان نداند كه ما « پير كوشا همانند ترا پس مىزنيم « كه عقلش از جنگ خيره شود « چنان كه به پا خيزد و بيهوده بانگ زند « جمع بكريان از خزاعه دفاع كرد « اما تو اى سراقه مدافع ندارى » ابو جعفر گويد : زياد بن ايوب ، كتابى پيش من آورد كه روايتها در آن بود از مشايخى كه مىگفت از آنها شنيده و پاره اى از آن را به نزد من خواند و پاره اى را نخواند ، از جمله چيزها كه به نزد من نخواند و از روى آن نوشتم چنين بود كه كليب جرمى گويد : در ايام عثمان بن عفان بخواب ديدم كه مردى كه زمامدار امور مردم بود بر بستر خويش بيمار بود و به نزديك سر او زنى بود و كسان سوى او مىرفتند و قصد وى داشتند ، اگر زن كسان را باز داشته بود بس مىكردند ، اما نكرد و بيمار را گرفتند و كشتند . من اين خواب را در سفر و حضر براى كسان نقل مىكردم كه شگفتى مىكردند و تعبير آن را نمىدانستند كه چيست . و چون عثمان كشته شد ، از غزا باز مىگشتيم كه خبر يافتيم و ياران ما گفتند : « كليب خواب تو » گويد : و چيزى نگذشت كه گفتند : « اينك طلحه و زبير كه مادر مؤمنان نيز همراهشان است » و مردم از اين به وحشت افتادند و شگفتى كردند ، آنها مىگفتند كه به خونخواهى عثمان آمده‌اند و توبه از اينكه وى را يارى نكرده‌اند عايشه مىگفت : « در مورد سه چيز بر عثمان خشم آورده بوديم ، به كار گماشتن جوانان ، قرق و كتك زدن با تازيانه و عصا ، انصاف نيست اگر در سه مورد كه شما